این اخرین پستی که گذاشتم دیگه کم کم باید برم.امیدوارم شما خوب و خوش باشید وبتونید به
عشقتون برسید.اینو واسه کسی نوشتم که ترک کردنش شاید .......... دوست دارم اخرین حرفهای
خودتونو بهم بگید حتی تو . واسم دعا کنید. ![]()

قسمتم قسمت هرکس باشی
گوشه ای از قلبم تا ابد قسمت توست
باورم کن وبدان سالها می گذرد
تا تو ومهر تو تکرار شود
سهم هر کس باشی
سهمی از تو تا ابد در دل من زندانیست.........
خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
می سپارمش بهت می رم تمامه تار و پودمو
یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد تو زندگیش بدزده قلب سادشو
کسی نیاد بشینه زیره سایشو بهش بگه دوسش داره
خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو تو از همدیگه جدا بشیم
فردا قراره همدمه گریه ی بی صدا بشیم
تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه می زنم
باید منو نگاه کنی غریبه شهرتون منم
یادش بخیر من وتو و یه قلب پاک و بی ریا
حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور
من تو رو عاشق می کنم هر طور شده حتی به زور
کی می خواد فردا تورو از من بگیره
کاش خونش ویرون بشه اتیش بگیره
ما باید فردا رو از دنیا بگیریم ما اگه از هم جد ا بشیم میمیریم
ما باید قدر این روزها رو بدونیم وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم
خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی
نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی
یادت نره بهت بگم عزیزترینم اونه خودم مهم نیست
امااون نزاری تنها بمونه بمیرم واسش گریه چقدر بهش میاد
وقتی که حرصش می گیره میگه ازم بدش میاد
اما وقتی اروم میشه میبینه من بغضم گرفت
همین دیوونه بازیهاش از اول چشممو گرفت
حالا که دیگه مجبوریم همدیگرو وداع کنیم
بیا به یاده اون روزا همدیگرو دعا کنیم
یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نزاشت جدا بشیم
ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم
با قلب پاکت از خد ا بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده
کی می خواد فردا تورو از من بگیره
کاش خونش ویرون بشه اتیش بگیره
عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمی خوام فردا دلت برام بسوزه
ای خدا حتی اگه دوسم نداره تو میتونی نزاری تنهام بزاره
خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
آن که می خواست برویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خانه به رویش نگشودم
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم
آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید
آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم
یار سود از شرفم سر به ثر یا و دریغا
که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر می رود از آتش هجران تودودم
جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم
به غزل رام توا ن کرد غزالا ن رمیده
شهریا را غزلی هم به سزایش نسرودم
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش
عکس حیدر(ع)در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم
گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س)کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
به چه بس زیبا کشیدوعکس مهدی (عج)راکشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین (ع)
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید....

تمومش کن
از جدا شدن نوشتی رو تنه زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا من!
به تو گفتم باورم کن میونه این همه
دیوارتو با خنده ای نوشتی همقفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سرروشونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم
من که تو بنبست غربت
زخمی از آواره پائیز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من ، که حروم شد
مهلت بودن با تو ، که تموم شد
ندونستم باید از تو میگذشتم
وقتی از غربت چشمات مینوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه توگریه نکردم
سرروشونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم
از جدا شدن نوشتی رو تنه زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا من!
به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات
عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می
زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی
به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می
زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته
است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب
تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ
دوستت دارم!»
و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. ![]()

تو محکوم شدی به تنهایی...
کوله بارت را به دستت دادم و تورا از جزیره قلبم تبعید کردم به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرت نزند...
من برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زدم نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج رنجش تو
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتت کردم... و در کمال بی انصافی
تو را از خود راندم...
اما آیا می دانستی هنوز ؟؟؟؟
پس نزار...
دیگه بسته امیدوارم موفقیتت را ببینم نه رنجشت را.![]()
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

اگه دوست دارید بدونید که چرا همیشه عشق با دیوانگی همراه. حتما این داستان بخونید.
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت!
گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشکديوانگی !
فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارمچون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت
خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت
به ميان ابرها رفت وهوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طمع
داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.حسادت
هم رفت داخل يک چاه عميق .آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی
همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهاراما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی
داشت به عدد 100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی
ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.ديوانگی
با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی
که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفتحالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق
جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
FreeCod Fall Hafez